اوایل این ترم توی دفتر خاطراتم از استادی نوشتم که شجاعتش برایم قابل تحسین بود. فکر کنید اول ترم آمد توی کلاس مباني جامعه شناسي که در آن همه ورودی جدید بودند(البته غیر از من!) و گفت: خب! همه تون گروه های ۵ نفری بشین و گروه هاتون حتما باید مختلط باشه! جیغ و ناز و عشوه دخترها به هوا رفت. پسرها ساکت بودند و تند تند چشم می چرخاندند که ببینند کی برای هم گروه شدن خوشگل تر است!
البته همان جلسه اول هم معلوم شد که استاد عزیز حافظه خیلی خوبی ندارد. چون با یک لیوان چای داغ دبش اول ماه رمضان آمده بود سر کلاس!
من به سرعت درس تنظیم خانواده ام را هم تغییر گروه دادم تا با دکتر شیرین احمدنيا بیشتر کلاس داشته باشم. او دکترای جامعه شناسی بهداشت از انگلیس دارد و استاد این است که سر کلاس به ورودی های جدید چیزهايی بگوید که تا یک ربع دهانشان باز بماند.
كلاس او كلا به شكل مباحثه اداره مي شود و اصلا جزوه ندارد. هميشه بعد از بحث كلاسي خانم احمدنيا از من مي پرسيد: "خب چه دانشجوي فعالي! اسمت چيه؟" من هم براي بار چندم اسمم را مي گفتم. جلسه بعد دوباره بحثي راه مي افتاد و تبادل اطلاعات و باز هم استاد اسم من يادش نبود! خلاصه تمام ترم همين جوري گذشت و من در حسرت به ياد ماندن اسمم سوختم!
كار كلاسي من براي كلاس تنظيم خانواده، بررسي مقايسه اي خانه هاي امن در ايران و اردن بود. البته لازم است بگويم كه در رشته جامعه شناسي تنظيم خانواده بيشتر شامل مباحث جمعيتي مثل "جمعيت و توسعه"، " تئوري انتقال جمعيتي"، " جمعيت و آموزش"، " جمعيت و نيروي انساني"، " تنظيم خانواده در ايران" و دست آخر روش هاي جلوگيري از بارداري است. خلاصه، من اين تحقيق را خيلي دوست داشتم. چون اردن هم كشوري مسلمان و تقريبا با فرهنگي شبيه به ماست. من بعد از مقايسه شاخص هاي توسعه اي و دين و تركيب جمعيت و اعتقادات دو كشور، به مسئله قتل هاي ناموسي پرداخته بودم. بعد با مقايسه قانون دو كشور در اين باره، تاريخچه اي از برخورد حكومت با فجيع ترين شكل خشونت از زنان ارائه دادم. در پايان به ضرورت تاسيس خانه هاي امن پرداختم. جالب اينجا بود كه هم در ايران و هم در اردن، مقامات مسئول با ژست هاي روشنفكرانه الكي، عملا اين قضيه را مي پيچاندند و حاضر نمي شدند آن را به فاز اجرايي برسانند.
بله... و اما تنبلي من در تايپ پروژه ام باعث شد با يك تير، دو نشان بزنم و مطلبم را براي چاپ به روزنامه بدهم. آخر سر هم مثل بچه پرروها در برگه امتحان آدرس وبلاگم را دادم تا بعد از چاپ در روزنامه استاد بتوانند اين اثر! ارزشمند را مطالعه كنند.
نتيجه گيري: استاد آن لاين خيلي خوب است!
پي نوشت ۱: امروز خانم احمدنيا در واكنش به اعتراض من درباره فراموش كردن اسمم گفت:" من مثل ماهي قرمز مي مانم. مغزم هر ۱۲ ثانيه يكبار reset می شود! " کلی خندیدیم!
پی نوشت۲: با این پست استاد آن لاین هم خیلی حال کردم: دانشجوهای ما لنگه ندارن :)
پي نوشت۳: هيچ ربطي ندارد. ولي اسيه هم مطلب خوبي نوشته، هم كار خوبي كرده... اين مطلبش من را به زندگي اميدوار كرد. به مقاومت در برابر قوانين فرسايشي...